Adam Ha

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

"نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"



پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
.
.
.

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 ساعت 10:59 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

هِی ســـــــر به راه تر...

هِی ســـــــر به زیر تر...

هِی گوشـــه گیــــر تر...

 

هر لحظــــه خسته تر...

هر لحظـــــــــه تلخ تر...

هر لحظــــــــه پیـــر تر...




نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 ساعت 10:58 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

گاهی دلم می خواد خودم رو بغل کنم...
ببرمش روی تخت بخوابونمش...
ملافه رو بکشم روش!
دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم...
حتی براش لالایی بخونم!
وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان!!
درست میشه! درست میشه...
اگر هم نشد به جهنم!!!
تموم میشه... بالاخره تموم میشه!!

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 10:21 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |


طفلی بنام شادی.دیریست گمشده است

باچشمهای روشن براق

باگیسویی بلند به بالای آرزو.

هرکس از او نشانی دارد

مارا کند خبر .....

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

"شفیعی کدکنی "

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 04:37 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

اینجا سرزمین واژه های وارونه است

جایی که گنج, "جنگ" می شود

درمان, "نامرد" می شود

قهقه , "هق هق" می شود

اما دزد همان "دزد" است

... درد همان "درد"

و گرگ همان گرگ

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 10:26 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد     
                   طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد   
                   طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم





ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 11:38 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

 اسمش را می گذاریم دوست مجازی ،

اما ،آنسو یک آدم حقیقی نشسته خصوصیاتش را که نمی تواند ...مخفی کند

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد وقت می گذارد برایم،

وقت می گذارم برایش نگرانش می شوم دلتنگش می شوم

وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود مطمئن می شوم که حقیقیست

هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد!..


*بله دقیقاَ با شما بودم.....


نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 02:06 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

شعری زیبا از دکتر علی شریعتی

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند 1390 ساعت 02:30 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

چه کسی می گوید:
که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است!
دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!
دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان، چه شرافت ارزان!
آبرو قیمت یک تکه نان، و دروغ از همه چیز ارزان تر!
قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!
و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان



نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 12:26 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

 دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

 گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

 آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

 خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

 عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد



نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390 ساعت 01:32 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

  بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود...

بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود...

ماخداراباخود،سردعوابردیم،وقسم هاخودیم!

مابه هم بدکردیم،مابه هم بدگفتیم...

ماحقیقتهارازیرپا له کردیم...

وچقدرحظ بردیم،که زرنگی کردیم...

روی هرحادثه ای حرفی ازعشق زدیم...

ازشمامی پرسم،ماکه راگول زدیم؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1390 ساعت 11:58 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

.
.
.




هفت شماره دیگر


برگرفته شده از وبلاگ مازنی ریکا


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390 ساعت 05:02 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

 پیری برای جمعی سخن می راند

لطیفه ای برای حضار تعریف كرد،همه دیوانه وار خندیدند

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و اینبار تعداد كمتری به آن خندیدند

او مجدد  لطیفه را تكرار كرد تا اینكه دیگر كسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی كه نمی توانید بار ها و بارها به لطیفه ای یكسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه كردن و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش كنید و به جلو نگاه كنید!


نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390 ساعت 12:38 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |


چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
                        ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
                                     ـ آویزد
. . .
. . .

حیمد مصدق
با اندکی تخلیص
از منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه»

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 11:47 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ...
ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ،
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ،
ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،
ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ...
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ،ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ
ﻫﺮﮔﺰ.


نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 11:20 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

بچه ها دیکته دارید

قبولی سخت است

هر کسی درس نخواتد به خدا بد بخت است

حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند

گاه چسبیده بهم گاه جدا می آیند

جمله ها اکثرشان سخت ودو پهلو هستند

جمله ها مثل دو تا دوست بهم وابستند

بچه ها روز مهمی است !

بخوانید که من….

سر قولی که ندادید بمانید !

که من….

دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید

از خیابان خدا با عجله رد نشوید…..

روز ها از پس هم رد شد و موعود رسید

روز مقبولی و تجدیدی و مردودی رسید

دست من بید شد از ترس….

معلم :

سر خط بچه ها حرف نباشد ،

بنویسید فقط

بنویسید خدا

بعد

….


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 06:46 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
 
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.

اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
 
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:…

فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد،

خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم…

می‌گویند :

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است


منبع:وبلاگ رفیق تنهایی

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 12:04 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

روزی دروغ به حقیقت گفت می خواهی برای شنا به دریا برویم و شنا کنیم؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.
ان دو با هم کنار ساحل رفتند و حقیقت لباسهایش را در اورد.
اما....
دروغ حیله گر لباسهایش رابرداشت و رفت
از ان روز حقیقت همیشه عریان و زشت است
ودروغ با لباس حقیقت زیبا و اراسته!



نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 07:50 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

  خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 08:26 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

  اولین روز دبستان باز گرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود





ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 03:01 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

  خدا حافظ
مثل همیشه
رفتن با تمامی حس ماندن
کاش باز جائی پیدا شود
برای درد دلهای کودکانه ام
چه بی معرفت است دنیای مجازی
کاش مثل قدیمی که کم به یادم است
خانه ای بود
بزرگ
با دیوارهای کاه گلی
حیاطی بزرگ
با باقچه و حوض ماهی
دربهای چوبی
و اجتماع آدما سر هر کوچه ای
زمستان چای
تابستان هندوانه
بی مشکل
بی درد
چرا درد بود
درد فقط درد ....

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 02:55 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

کردگارا سکوتم به معنای رضایت نیست و نه به معنای عدم رضایت بلکه برای این است که آن چه می توانم بگویم ارزش گفتن ندارد و آن چه را که ارزش گفتن دارد کردگارم نمی هلد



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 11:12 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

زنده شد خنده دوباره با نوای پـَ نــه پـَ

دل ما شاد شد ازخاطره های پ نــه پ


هرکسی هرسخنی داشت برایت بنوشت

ذهن مابازشد از ذهن رسای پ نــه پ

باصدای توبه لبخنــــد کمی راضــــی شــد

دل غمگین و صدایم به صدای پ نــه پ

پیـــج ها مانده و درمانده شدند از هنـــرت

خودمانیم همه افتاده به پای پ نــه پ

نمره دادی به همه لایـــک زدی پست مرا

اگــرم لایــک نخوردم به فدای پ نــه پ

هرکــه زوری زدو خلاقـــیتی حاصل کـــــرد

همه را ریخت به عشق توبه پای پ نــه پ

شعــر ناقابلــی از عقــل کمم بیــــرون زد

نامه ای ساده زدم باز بــرای پ نــه پ

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 06:37 ب.ظ توسط setareh ღ نظرات |

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 11:27 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |

 

شرمتان باد ای خداوندان قدر ت

بس کنید

بس کنید از این همه ظلم و قساوت

بس کنید

ای نگهبانان ازادی ! نگهداراران صلح !

ای جهان را لطف تان تاقعر دوزخ رهنمون

سرب داغ است این که می بارید بر دل های مردم ، سرب داغ !

موج خون است این ، این که می رانید بر ان کشتی خود کامگی را موج خون !

گر نه کورید ونه کر

گرمسلسل ها ی تان یک لحظه ساکت می شوند

بشنوید و بنگرید:

بشنوید این وای مادر های جان ازرده است

کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند

بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان

روز و شب با خون مردم ابیاری می کنند

بنگرید این خلق عالم را که دندان برجگر

بیدادتان را بردباری می کند

دست ها از دست تان ای سنگ چشمان ! برخداست !

گرچه می دانم

انچه بیداری ندارد

خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست

با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم

بس کنید

بس کنید

فکر مادر های دلواپس کنید

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید

بس کنید

 

فریدون مشیری


نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 11:05 ق.ظ توسط setareh ღ نظرات |


Design By : Pichak


Pichak go Up